ما آمده ایم که بمانیم

هر آمدنی را رفتن در کار نیست؛ اگرچه صدام آمد که در خرمشهر بماند و بر روی دیوارهای خونین شهر نوشت: «جئنا لنبقی» ما آمده ایم که بمانیم اما واقعیتش این است که صدام نه تنها در خرمشهر نماند و نه تنها در بغداد نماند بلکه قبرش هم معلوم نیست اینکه می گویند هر آمدنی، رفتنی دارد، برای اباطیل و اصحاب باطل است نه برای اصحاب حق. معاویه یک سیاستمدار قهار بود و با هنر مذاکره عمروعاص لشکر علی بن عمران را به عقب نشینی وادار کرد و مالک به فرمان ابوتراب به خیمه ها برگشت؛ سرانجام مولی الموحدین به شهادت و معاویه به خلافت کشید اما قریب ۱۴۰۰ سال از آن واقعه می گذرد؛ از معاویه جز بدنامی یادگار نمانده و نشانی از قبرش حتی به میان نیست اما امروز نام علی و مزار علی قبله قلوب عالمین است اگرچه آن “سگ ماده” *، همسر حسن بن علی را به قتل شیر میدان جمل، تشویق کرد اما باز نه از معاویه اثری مانده نه آن زن پست و قاتل. یزید اگرچه توانست کاری کند که پسر بوتراب و اهل و عیالش، کشته و اسیر گردند و دستان علمدار حسین را قطع و سر علی اصغر را به نیزه کند و پیکر علی اکبر آن شبیه ترین خلقاً و خلقاً به رسول اعظم را ارباً ارباً کرده و تن عبدالله ۱۱ ساله پسر حسن را با پیکر شاه بی سر، با سم اسبان و ستوران ممزوج کند و سرهای آن کشته های فتاده به هامون را به نیزه و زینب دختر شیر خدا را به اسارت ببرد و جان شیرین رقیه دختر سه ساله ی شاه کهکشان ها را در خرابه های شام بستاند، اما حال بعد از ۱۴ قرن به راستی چه کسی رفته و کدام زنده مانده است؟حسین به همراه شش ماهه آمد تا تاریخ بماند و جاودانه ماند.به یاد جمله فیلسوف قرن، علامه طباطبایی که رضوان خدا بر این مرد بزرگ باد، می افتیم که می فرماید: «ما انسان ها آمده ایم که بمانیم». ما آمده ایم تا یک زندگی همیشه جاودانه را رقم بزنیم. اگرچه هگل، کانت، مارکس، هیتلر، موسولینی، کارتر، بوش و همه سران باطل هم در عالم ذر گواهی بر خداوندی خدا داده و زندگی جاودانه را دیده اند و در دنیای دنی به زیر کاسه و کوزه زده اند اما واقعیت این است که ما آمده ایم که بمانیم و با مرگ دنیوی، حیات جاوید ما آغاز خواهد شد. اما چه کنیم که بمانیم؟كربلا كعبه ي دلهاست خدا مي داند و خداوندگار، خود صاحب اين قبله را حسين گذارد و حسين شد قبله ي عشاق، محور راههاي طولاني و سخت و پر كلوخ و سنگ آلود؛ حسين شد صراط مستقيم؛ راهي از اين روشن تر مي خواهي گر راه را مي خواهي؟ قبله؟ هدف؟ داستان كربلا را با جان و دل بخوان؛ در مكتب خانه ي عشاق، خواندن، خواندن نيست، بلكه خواندن رفتن است، دل را كربلايي كردن است، دل را هوايي كردن است و سر را به باد دادن است چنانكه سري به نيزه بلند است در برابر زينب؛ يعني،يعني،يعني پروانه ي عاشق بايد بر سر شمع بنشيند و بسوزد و هركه طالب ليلي است سر را به نشانه ي هديه بايد فرستاد:       شرمنده زتو اي دوست كه دل نيست قابلت      بايد براي هديه سري دست و پا كنم

سر به نيزه بودن مجوزي است براي عبور از گردنه هاي صعب العبور دنيا براي پيمودن راه عشق و در نهايت وصال و ديدار يار.چه خوش  گفت “مرتضی آوینی” که: «هر كس مي خواهد مارا بشناسد داستان كربلا را بخواند اگر چه خواندن داستان را سودی نیست، اگر دل کربلایی نباشد». داستان را از نو بخوان، مرد راهي بسم الله.. بخوان داستان خون را. كدام خون؟ خون كربلائيان عاشورايي را، بخوان داستان مرداني را كه كره زمين هزاران سال از درد انتظار بخود پيچيد تا آمدنشان را جشن بگيرد؛ داستان مرداني كه با خميني كبير بعثتي دگر را آغاز كردند مرداني كه بار ديگر داستان خون را تكرار كردند؛ مرداني كه خونشان شد شاهراه كهكشاني هدايت عشاق به سمت قبله حسين خونشان شد نقشه ي راه مرداني كه با نوشيدن شربت شهد آميز شيرين شهادت به درجه شهودیت رسیدند و چنان مستانه در خاك و خون غلتيدند و از سر جنون عشق، بي سر و بي پا و بي دست گشته اند؛ مرداني كه آب مايه ي حياتشات نيست بلكه خون نشانه ي جاودانگي شان است مرداني كه هنوز زنده اند و در كنار محبوب از شراب طهور حسيني با دستان عباس ساقي “مي” مي نوشند، مرداني كه هنوز زنده اند؛ به گمانت علم الهدي زنده است يا من ياتو الحق كه از قياسم خنده آمد خلق را مي خواهي راه را؟ كوزه اي از شراب بردار و راهي شو؛ به كجا؟ به ميكده اي كه نامش كربلا است، آنجا مستان همه جمع اند به دور شمع یار و باده ای به دست؛ از شراب طهوري كه مؤمنان را وعده داده اند. مرد راهي بسم الله … بخوان به نام سوره ي ترنم يا حسين. امروز حسین زمان منتظر یاری توست و بشو با حسین.

چرا که:باحسین از یا حسین یک نقطه کم دارد/اما باحسین بودن کجا و یاحسین گفتن کجا؟؟؟

داودمدرسی یان   https://eitaa.com/modaresian

شما هم بدون سانسوری شوید  http://eitaa.com/joinchat/404946944Ceab6f2b794

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*