عنایت حضرت زینب(س)

عنایت حضرت زینب(س) به خانواده شهید همدانی: (۷)

حاجی سه سالی بود که مدام به سوریه رفت و آمد می‌کرد. چند بار هم ما را با خودش برد سوریه و با بچه‌ها پیشش بودیم. حتی آن موقعی که سوریه در آستانه سقوط قرار گرفته بود ما سوریه بودیم. یادم هست محل سکونت ما به محاصره تکفیر‌ها درآمده بود و ما مجبور شدیم چند شبانه‌روز در زیر زمین خانه‌ای که بالای آن محل تردد تروریست‌ها بود مخفی شدیم. عنایت حضرت زینب (ع) بود که توانستیم از آن مهلکه نجات پیدا کنیم.پیش‌بینی شهادت :سارا برایش چای برد. خواست چای را با سوهان بخورد دخترم به او گفت: بابا شما بیماری قند دارید چای را با سوهان نخورید. همانطور که من و دو تا دخترهایم روبرویش نشسته بودیم نگاهی به ما کرد و گفت: دیگه قند را ول کنید. من این دفعه که بروم قطعاًشهید می‌شوم. دخترها خیلی به پدرشان وابستگی داشتند تا این حرف از دهان حاجی درآمد ناراحت شدند و زدند زیر گریه.به دخترها گفتم: ناراحت نباشید و گریه هم نکنید. این بابای شما از اول جنگ توی جبهه‌ بود و خدا تا حالا او را برای ما حفظ کرده از این به بعد هم انشاءالله حفظش می‌کند.برای اینکه جو را ببرم سمت شوخی یک لحظه گفتم: حاجی اگر شهید شدی ما را هم شفاعت کن. گفت: حتما!بعد هم شوخی را ادامه دادم و گفتم: ببین اگر شهید شدی ما جنازه شما را همدان ببر نیستیم ها!گفت نه تو را به خداحتماًزحمت بکش جنازه من را ببر همدان. وصیت من همین است.آنقدر با قاطعیت این حرف را زد که جرات نکردم به چهره‌اش نگاه کنم.یک لحظه قلبم تیر کشید و احساس کردم حاجی رفتنی است واین آخرین دیدارماست. تا حالا حاجی را آنطور نورانی ندیده بودم.آخرین پیامک شهید همدانی به همسرش چه بود؟چون می‌دانستم ساعت ۶ پرواز دارد ساکش را آماده کردم و داخل اتاق خودش که کتابخانه و جانمازش هم آنجا بود گذاشتم. بی‌خبر وارد اتاقش شدم دیدم وسایلش را به هم زده سجاده و عبایش را جمع کرده محل جا کتابی‌اش را تغییر داده، میز تحریرش را برده جایی که همیشه نماز می‌خوانده گذاشته. اصلا وقتی وارد اتاق شدم یک لحظه شک کردم که این همان اتاق حاج‌آقاست یا نه.

لباس اضافه‌هایی که تو ساک گذاشته بودم را بیرون آورده بود گفتم این لباس‌ها را لازم داری. چرا آوردی بیرون؟ گفت نه من زود برمی‌گردم. اصرار کردم گفت: لازم ندارم زود برمی‌گردم. دو تا انگشتر عقیق داشت آنها را هم از انگشتش درآورد و گذاشت داخل کشوی میز. موقع رفتن چند بار رفت داخل خانه و برگشت حیاط. پرسیدم چیزی شده؟ وسیله‌ای گم کردی؟ چرا نگرانی؟ گفت چیزی نیست حاج خانم. از زیر قران ردش کردم و رفت داخل ماشین. از آنجا که هم دستی تکان داد و راننده گاز ماشین را گرفت و رفت.اهل پیامک و این جور چیزها هم نبود. ولی آن روز از پای پلکان هواپیما برای من پیامک کوتاهی فرستاد. فقط نوشته بود:

خداحافظ.

روحشان شاد،وراهشان پر رهرو!!!

تحولات منطقه:http://telegram.m./TahavolateMantaghe

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*