افول احمدی نژاد؛ ازمردم تا نفس خود

  ماجرای یک فراز و فرود

در خرداد-تیرماه۱۳۸۴ با زیرکی شعارهای انقلاب را بر سردست گرفت، تمام رقبا را جاگذاشت و مورد حمایت نیروهای مؤمن به انقلاب قرارگرفت و رهبری نیز همه جانبه، رأی مردم راتأیید کرد و با اعلام پشتیبانی مبنایی از پیگیری آرمان های انقلاب توسط او و اظهار شعارهای ارزشی جانبداری کردند.در این میان همه جریان های چپ (اصلاح طلب)، راست (اصولگرا) و کارگزار (قبیله هاشمی) نسبت به حمایت های معقول و منطقی رهبری ناراضی شدند و بر خصومت و کارشکنی خود نسبت به رئیس جمهور نهم افزودند؛ رهبری هم ناگزیر از اعلام حمایت های صریح تر می شدند تا مخاصمات سیاسی علیه احمدینژاد را مدیریت و مسیر پیشرفت و عدالت را توسط دولت هموار کنند.چهارسال برهمین منوال گذشت وخدمات بزرگی انجام گرفت و دولتمردان نهم توفیقات بی نظیری برای کشوروانقلاب به همراه آوردند… تا انتخابات دهم ریاست جمهوری فرارسید؛همه جریان های سیاسی، آشکارونهان، خواستار شکست احمدینژاد درخرداد۸۸ بودند؛ رهبری فارغ ازدعواهای سیاسیون،استمرار خدمات دولت نهم را برای کشورضروری می دانستند وبا قاطعیت از شخص رئیس جمهور حمایت کردند؛ این امربر بغض مخالفان احمدینژاد می افزود و کینه ها را تشدید می کرد و رقبای سیاسی «چپ-راست-کارگزار» هم که درمناظره ها بشدت ضربه خورده بودند، فتنه پیچیده استکبارصهیونی را در روی صحنه و پشت صحنه شعله ور کردند.متعاقب فتنه مشترک «هاشمی-خاتمی-کروبی-موسوی» و جریان های حامی آنها، احمدینژاد به یک وسوسه شیطانی فاجعه آمیزدرارتباط خودش با رهبری گرفتار شد: حالا دیگرتمام شخصیت های سیاسی عملاً در مقابل رهبری ایستاده اندوجزمن کسی را برای اداره کشور ندارد؛

پس رهبری باید:

 اولاً ازخواسته های من در مدیریت کشور پیروی کندوثانیاً تمام این جریانات را از نظام حذف و همه را قلع و قمع کند؛

ضمناً هر حمایت ایشان از من به زیان من است؛ زیرا محبوبیت خودم در سراسر ایران و جهان چنان وسعتی دارد که نیازی به حمایت کسی نیست… «ان الانسان لیطغی ان رآه استغنی» ؛ احساس بی نیازی از رهبری و آغاز اثبات خودش در برابر امام امت اسلامی، سرآغاز انحطاط و انحراف کسی بود که می توانست رادمردی جاودانه در تاریخ ایران وانقلاب باشد… اما اوتصمیم خودش راگرفته بودوهرچه حرکتش دراین مسیرشتاب بیشتری گرفت، زاویه رفتارش با ولایت آشکارتر شد…مطالبات ذهنی او روزبه روزدرهم تنیده ترمی شدند، زیرا او زحمات صدها نفر ازبهترین مدیران ولایی-مردمی-انقلابی دولتش را یکجا به حساب شخصی خودش گذاشته بود و می پنداشت:مزد زحمات چهار ساله ام باید قدرت بیشتر در مجموعه نظام باشد؛ رهبری در هیچ شرایطی نمی تواند پشتوانه محبوبیت مردمی مرا در ایران و جهان نادیده بگیرد؛امام زمان عج پرچم خود را در سراسر جهان به دست من برافراشته کرده، پس تحت امر آنحضرت پیش خواهم رفت و نیازی به ولی فقیه ندارم؛ اگر ولی فقیه هم امام عصر عج را قبول دارد، باید از من تبعیت کند؛ باید با چالش آفرینی مقابل سیاسیون مخالف خودم، رهبری را در هرمرحله ناگزیر به انتخاب یکی از دو گزینه کنم: ؟«من یا مخالف من»؛ درگیر کردن تمام جریانات سیاسی با رهبری، موجب انزوای او و تثبیت و تقویت اقتدار بیشتر من می شود؛باید از پشتوانه مردمی خودم برای مهار رهبری بهره روزافزون بگیرم؛وجریانات پیرو رهبری را باید با همان شعارهای اولیه متزلزل، آشفته و سرگردان کنم…وبه این ترتیب، احمدینژاد گام به گام یاران صادق خویش را حذف کرد یا از دست داد؛ با هرگام اشتباه، یک مرحله ساقط شد و سقوط خودش را هم هرگز ندید: سنستدرجهم من حیث لایعلمون…

https://telegram.me/mohammadali_ramin

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*