از رضا خان نمی گذریم

حمید سبزواری از دوران کشف حجاب رضا خانی میگوید: پدر بزرگ من نانوا بود. جشن کشف حجاب می گذارند برای خبازها،و او را اجبار میکنند که باید با همسرت شرکت کنی مادر بزرگم شال سرش میکند و روی آن کلاه. حجابش را که میبینند میگویند شال را در بیاورشال را با دو دستش گرفته بود که یک مشت میزنند به سرش.مادر بزرگ با سر درد و حالت تهوع شدید به خانه برمیگردد و بعد از چند روز از دو چشم نابینا میشود.دکترها گفته بودند ضربه به قدری شدید بوده که مویرگهاواعصاب چشم را پاره کرده است.خدا بیامرز همیشه می گفت: من تمام زندگیم را در فضای تاریک و چشمان بسته گذراندم و آن دنیا از رضاشاه نمیگذرم.   راوی مریم نخجوانی

 مرور جدی وطنز تاریخ دو پهلوی در https://t.me/dopahlavi

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*